تبليغاتX

هر چه گویی آخری دارد به غیر از حرف عشق ....... کین همه گفتند و آخر نیست این افسانه را

تبسم خاموش



+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 16:25  توسط مبینا  | 



        

ميگن آدم براي رسيدن به عشق بايد قيد دنيا رو بزنه ؟

 

 

              ولي تو كه تمام دنياي مني

 

 

                  چطور ازت بگذرم؟

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 12:7  توسط مبینا  | 



+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 11:52  توسط مبینا  | 



نشاني از تو ندارم ..... اما نشاني ام را براي تو مينويسم در عصرهاي انتظار به حوالي
بي کسي قدم بگذار خيابان غربت را پيدا کن و وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو ... کلبه ي غريبي ام را پيدا کن کنار بيد مجنون خزان زده و کنار مرداب آرزوهاي رنگي ام .. در کلبه را باز کن ... به سراغ بغض خيس پنجره برو حرير غمش را کنار بزن مرا خواهي ديد با بغضي کويري که غرق عصاره انتظار است پشت ديوار دردهايم نشسته ام ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 15:13  توسط مبینا  | 



+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 9:0  توسط مبینا  | 



+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 7:54  توسط مبینا  | 



 

ja dare inja tashakor konam

az tamomiye kesani ke be

kolbeye haghire man sar mizanan

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت 17:31  توسط مبینا  | 



 

خدایا :

به هر که دوست می داری بیاموز که :

عشق از زندگی کردن بهتر است

و به هر که دوست تر میداری بچشان که :

دوست داشتن از عشق برتر

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت 15:4  توسط مبینا  | 



 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 15:1  توسط مبینا  | 



 

کاش می شد آشنا بودم

آشنا با فرصت پرواز

آشنا با جاده ی رفتن با یک راز

میان کودکیهایم هزار امید رفتن بود

هزار شوق

هزار عشق

دلم را در میان خاطرات مرده پنهان می کند

کاش می شد آشنا بودم

آشنا با رنگ آبی ها

آشنا با آسمان، دریا

آسمان اوج است ، اوج عشق

و دریا فرصت پرواز تا ساحل

و من در کوره راه زندگی

این فرصت نامفهوم

نمی بینم کسی را آشنا با عشق

با رفتن

با پرواز تا ساحل


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 14:55  توسط مبینا  | 



 

گفته بودی می توان با عشق کوه را برداشت

می توان در اوج ها پرچم دل را افراشت

می توان با برگ های سبز عشق

بذرهای شوق را در سینه کاشت

لیک آیا می توان با عشق خود وعده را وعده ها را هیچ انگاشت ؟

می توان آیا فقط با گفته ها ادعای راستین از عشق داشت

رفتی اما، رفتنت تا سالها در دلم تصویر تنهایی گذاشت

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 11:1  توسط مبینا  | 



 

واییییییییییییی اینارو چقدر عزیزن

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 10:56  توسط مبینا  | 



 

بسم رب عشق

اگر یا باوفا یا بی وفا بودم گذشت

مدتی مهمان این مهمان سرا بودم گذشت

 

و امروز برای تو می خوانم که زندگی قصه ی تلخی است

که آغازش بس که آزده شدم چشم به پایان دادم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 10:52  توسط مبینا  |