تبليغاتX

هر چه گویی آخری دارد به غیر از حرف عشق ....... کین همه گفتند و آخر نیست این افسانه را

تبسم خاموش



در کتاب چهار فصل زندگی                            صفحه ها پشت سرهم می روند

هر یک از این صفحه ها یه لحظه اند                        لحظه ها با شادی و غم می روند

آفتاب و ماه، یک خط در میان                         گاه پیدا، گاه پنهان می شوند

شادی و غم نیز هر یک لحظه ای                 بر سر این سفره مهمان می شوند

گاه اوج خنده ما گریه است                            گاه اوج گریه ما خنده است

گریه دل را آبیاری می کند                             خنده، یعنی اینکه دلها زنده است

زندگی ترکیب شادی و غم است

دوست می دارم من این پیوند را

گرچه می گویند شادی بهتر است

دوست می دارم گریه با لبخند را

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم آذر 1385ساعت 12:4  توسط مبینا  | 



« و بعد از رفتنت»                                     

شبی از پشت یک تنهایی غمناک و بارانی ترا با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم . تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم. پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس تو را از بین گلهایی که در تنهایی ام روئیده با حسرت جدا کردم و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم همین بود آخرین حرفت، و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم و من بعد از عبور تلخ و غمگینت حریم چشم هایم را بر روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم نمی دانم چرا رفتی نمی دانم چرا شاید خطا کردم و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی نمی دانم کجا تا کی، برای چه ، ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید، و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد و گنجشکی که هر روز کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد. و بعد از رفتن تو آسمان چشم هایم خیس باران بود و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت. کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در لحظه خواهم مرد. و بعد از رفتنت دریاچه بغض کرد و کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد. و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد هنوز آشفته چشمان زیبای توام .

برگرد:

ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد. نمی دانم چرا شاید به رسم و عادت
پروانگی مان باز برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 15:11  توسط مبینا  |