«بنام تنها صافکار قلبهای تصادفی» ![]()
ای کسانی که مامور دفن من هستید:
مرا در کفن سیاه بپیچانید که همه بدانند بدبخت از این دنیا رفته ام .
دستان مرا بیرون بگذارید تا همه بدانند چیزی را با خود از این دنیا نبرده ام
چشامن مرا باز بگذارید تا همه بدانند چشم انتظار کسی بودم و هرگز موفق به دیدنش نشدم .
و در آخر دو تکه صلیب یخ بر روی سنگ مزارم بگذارید تا در اولین طلوع خورشید به جای شقایق ها برایم گریه کنند ...


همیشه وقتی که گریه می کنی اونی که آرومت می کنه دوست داره
ولی
اونی که باهات گریه می کنه عاشقته



« به نام حضرت دوست که هر چه دارم از اوست »
عشق تنها صفحه تصادفی است که پلیس هیچ نقشی در آن ندارد
جایی که عشق فرمان می دهد محال است سر تسلیم فرود آید
خدایا انسان باید کدامین زندگی را قبول کند. زندگی ای که به زور
وارد آن شده ای زندگی ای که معنی آن را نمی دانی ، زندگی که
هیچ علاقه ای نسبت به آن نداری و روزی هزاران بار در آن آرزوی
مرگ می کنی ...
اگر فرار از خانه گناهی نداشت، اگر خود کشی گناهی نداشت من
اولین کسی بودم که یکی از این دو راه انتخاب می کردم ...

اگر بینم که غمگینی و از چشمان سیاهت اشک می بارد
زمین و آسمان را زیر و رو سازم
اگر بینم که غمگینی چنان فریاد خواهم زد
که تا دنیا و دنیاها صدایم جاودان ماند
اگر بینم که غمگینی و نگاهت سرد و خاموش است
روم پیش خدا ...
خواهم مرا زندانی غمهای جهان سازد و تو را آزاد گرداند
اگر بینم که غمگینی روم بر آسمان در قعر جنگلهای بی پایان
به عمق سرد دریاها کلید روز خوشبختی بدست آرم .
و به زیر پایت اندازم که تو لبخند شادی را بدست آری ...

خداحافظ کلامی تلخ و غمگین، غم رفتن، غمی بسیار
سنگین ...
خداحافظ برای تو چه آسان بود ولی قلب از این واژه
لرزان بود ...
خداحافظ برای تو فقط رفتن برای من ولی این
رفتن جان بود ...
خداحافظ بریا تو شگون داشتن برای من غم صد آسمون
داشتن ...
برای من که محتاج تو بودم شکست و ماتم و درد و جنون
داشتن ...
تو رفتی پر زدی دل با تو پر زد فقط یاد تو بود که حلقه بر
درزد ...


