تبليغاتX

هر چه گویی آخری دارد به غیر از حرف عشق ....... کین همه گفتند و آخر نیست این افسانه را

تبسم خاموش



سعي كن تنها باشي:

زيرا تنها بدنيا آمده اي و تنها از دنيا خواهي رفت.

بگذارعظمت عشق رادرك نكني: زيرا آنقدرعظيم است

كه تورا نابود خواهد كرد.

بگذار خانه ي عشقت خالي ازوجود باشد:

زيرااگرعشقي درآن منزل كند

به ويرانه هاي آن هم رحم نخواهد كرد.

اما اگرعاشق شدي:

سعي كن تنها يك نفر را دوست داشته باشي .

سعي كن عشقي كه داري عشق پاك باشد.

با خنديه اوبخند و با گرييه اوگريه كن.

و تنها براي  عشق خود قدم بردار . 

 

 

 

هيچ کس ويرانيم را حس نکرد...  وسعت تنهائيم را حس نکرد... در ميان خنده هاي تلخ من... گريه پنهانيم را حس نکرد... در هجوم لحظه هاي بي کسي... درد بي کس ماندنم را حس نکرد... آن که با آغاز من مانوس بود... لحظه پايانيم را حس نکرد.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 9:41  توسط مبینا  | 



  نمی توانم از عشقم برایت بگویم

این است داستان من

آوازی عاشقانه خواهم خواند

 

http://img122.imageshack.us/img122/141/214o8ehud8.jpg

تنها برای تو خواهم خواند

گرچه هزاران فرسنگ دوری

امااین احساس نیرومند است

نزد من بیا

مرا چشم انتظار مگذار

شبی دیگر بی تو اینجا باشم دیوانه خواهم شد

دیگری نیست

هیچ کس دیگری نیست

هیچ عشق دیگری نمی تواند جای تو را بگیرد

یا با زیبایی تو برابری کند

همچنان خواهم خواند تا روزی که ترا با آواز عاشقانه ام

افسون کنم

این لحظه کجایی عشق من ؟

من ترا اینجا می خواهم تا در آغوشم بگیری

قلب مرا که می تپد و به نرمی زمزمه می کند دریاب

می خواهم که ترا در آغوش بگیرم

ترا نزد خود می خواهم

نزد من بیا

مرا چشم انتظار مگذار

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 9:35  توسط مبینا  | 



خدایا :

به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ

بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است

حسرت نخورم

و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم

بگذار تا آن را من خود انتخاب کنم

اما آنچنان که تو دوست داری

چگونه زیستن را تو به من بیاموز

چگونه مردن را خود خواهم آموخت

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 9:15  توسط مبینا  |