تبليغاتX

هر چه گویی آخری دارد به غیر از حرف عشق ....... کین همه گفتند و آخر نیست این افسانه را

تبسم خاموش



حالا من يه گوشه تنهام با يه عكس يادگاري
رفتي بي وفا و گفتي كه
  منو دوسم نداري
حالا باز دوباره بارون مي خوره رو تن
  شيشه
اخه چي كم شده از تو كه مي ري واسه هميشه
عزيزم دنيا كوچيكه تو بگو اخه كجايي
ياد تو مي افتم هر وقت
هي مي گم جاي تو خالي
هي ميگم جاي تو خالي
تو شباي پر ستاره
دل من هواتو داره
ياد من مي مونه نيستي
بودنت خواب و خياله
روي بام خاطراتت من كبوتر شدم اما
با يه سنگ نفرت تو پريدم از بوم دنيا
حالا بعد رفتن تو من يه گوشه اي نشستم
هي مي گم كجايي اخر اخه من دل به كي بستم
ديگه خسته ام از اين عشق خيالي
هي ميگم جاي تو خالي
هي ميگم جاي تو خالي

عشــق بـازي کار هر شيـاد نيـسـت

     ايـن شکــار دام هر صيــاد نيــست

عــاشـقي را قـابــلـيـت لازم اسـت

     طـالب حـق را حـقيقـت لازم اسـت 

دیگر زبانم از گفتن جملات هراسیده است و دستهایم بیش از هر زمان دیگر نام تو را قلم می زنند و در این سایه سار خیال با زیباترین رنگها چشمهایت را به تصویر می کشم....

و نگاهت را جادویی گنگ می کنم که شاید با دیدن تصویر چشمهایت جادو شوی...

تا به حال نوشته بودم ؟

به گمانم نه !

پس اینبار برایت می نویسم که :

دست نوشته هایت سر خوشی را به قلبم هدیه می کنند .
می‌خواهمت هنوز ؟؟؟

گاه چنان آشفته و گنگ می شوم که تردید در باورهایم ریشه می دواند

اما باز هم در آخرین لحظه تکرار می کنم که حتی اگر چشمانت بیگانه بنگرند.
می‌خوانمت هنوز ، حتی اگر دستانت مرا جستجو نکنند

هیچ بارانی قادر نخواهد بود تو را از کوچه اندیشه‌هایم بشوید.

و اینها برای یک عمر سرخوش بودن و شیدایی کردن کافی است.

به گمانم در ورای این کلمات می خواستم بگویم که :

                                              دلتنگت شده ام به همین سادگی

ما ز یاران چشم یاری داشتیم

خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 9:36  توسط مبینا  | 



اگر باران بودم انقدر مي باريدم تا غبار غم را از دلت پاک کنم ..

اگر اشک بودم مثل باران بهاري به پايت مي گريستم ..

اگر گل بودم شاخه اي از وجودم را تقديم وجود عزيزت ميکردم ..

اگر عشق بودم اهنگ دوست داشتن را برايت مينواختم ..

ولي افسوس که نه بارانم ..نه اشک ..نه گل و نه عشق..  

اي ساكن شهر جدايي !
فرسوده ام
فرسوده تو
از خستگي در چهره ام صدها نشان است
دل پير ، و اندوهم جوان است
شرح غم من بي حساب است
اندوه ، تلخم بيكران است
غمگينم ، اما در دلم نور اميد است
ميخندم اما گريه ام در دل نهان است
وقتي كه مي پيچد صدايم در دل سيم
دور از نگاهت تا تو را غمگين نسازم
دل ، گريد اما حرف شادي بر زبان است
اي ساكن شهر جدايي !
مي بينم از دور _
تا خاطرم آسوده باشد
در رشته سيم
مي خندي ، اما گريه ها در خويش داري
بر لب بهار در دلت طرح خزان است
مي نالي ، اما بر لبت حرف نشاط است
مي خندي ، اما گريه ات در دل نهان است.
اي مانده در باد !
اي خسته از درد !
ما و تو از اين بي قراري ناگزيريم
آخر چه بايد كرد اين درد زمان است
اي ساكن شهر جدايي
آخر چه بايد كرد ؟
اين درد زمان است

بر لوح شيشه اي قلبت بنويس:

            يا تو و عشق، يا من و مرگ زمان

مطمئن باش وبرو
ضربه ات کاری بود
دل من سخت شکست

 وچه زشت
به من و سادگی ام خنديدی
به من وعشقی پاک
که پراز ياد تو بود
وخيالم می گفت تا ابد مال تو بود
وبرو
برو تا راحتتر
تکه های دل خود را آرام سر هم بند زنم...!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 19:42  توسط مبینا  | 



اون چقدر ساده ازم برید و رفت

                                         وانمود کرد که من و ندید و رفت

همه گفتن اون ازت بی خبره

                                         به خدا گریه هامو شنید و رفت

کم کم حس کرد که براش تکراریم

                                         یه عروسک جدید خرید و رفت

  

گفتی محبت کن برو

گفتم خداحافظ ولی

رفتم که باورت بشه

دارم محبت می کنم

بعد تو مرگ هم آغوش تن و جان منست

رنگ  زيباي دو چشمان تو ایمان منست

از زمین تا به فلک نام تو را می پرسم

ذکر نام تو طبیب تن بی جان منست

همه شب تا به سحر از می مویت مستم

گر چه می، مست ز افکار پریشان منست

من درین عشق به جز آه نجستم غیری

گر چه این آه تمام سر و سامان منست

تا به کی از گل رویت به صدایی دلخوش

رخ زیبای تو خود خالق پنهان منست

زندگی با همه شور و طرب انگیزی

قفس کوچک و سردیست که زندان منست

آخرین ناله که از دل به برون می خیزد

ناله مبهم گنگیست که پایان منست...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 10:24  توسط مبینا  |