تبليغاتX

هر چه گویی آخری دارد به غیر از حرف عشق ....... کین همه گفتند و آخر نیست این افسانه را

تبسم خاموش



کلبه غم گرفته دلم را خراب خواهم کرد

دروازه دهانم راقفل می کنم تا زبانم

حرف دلم رانگوید.اشکهایم رادرحصار

چشمانم می گذارم تا جادوی نگاهت کار

دستم ندهد. باید عاقل بود تافریب دوست

داشتن ظاهری را نخورد

باز مثل هميشه تنهاي تنها شده ام
مزه ي تلخ بي وفايي را چشيده ام
باز سقف چشمانم ترك خورده
و باران شور بر گونه هايم مي چكد
افكار پريشان با چماق حمله كرده اند
و آنقدر محكم مي كوبند كه سرم دارد مي تركد
ديگر خدا را نمي بينم و خودم را
ولي ترا مي بينم كه به من مي خندي
و من همچنان مبهوت مانده ام
خدا را كي از اينجا رانده
اينجا زماني خدايي داشت
او ما را مي ديد و به ما گوش مي داد
شايد دزدان خدا را براي خودشان برده اند
همان هايي كه دل منو شكستند
شرايط اصلا براي زندگي مناسب نيست
از زنده بودن استعفا خواهم داد
و خودم را بيكار خواهم ساخت

در آتش مي سوختم ، جام شوكران دادند
مرا مرده مي خواستند، زنده به گورم كردند
بعد مردن صلوات فرستادند و فاتحه دادند
هيچوقت عشقم را نديدي چون
چشمانت هميشه به ديدن عشق كور بود
حتي نگاهت هم منو به مسخره مي گرفت
عشقبازي بودي كه عشق را باخته بود
با خون آشامان مي آميختي
و از من دلشكسته مي گريختي
من كه ترا دل آرام مي خواستم
با وعده هاي بي فردا مي فريفتي
جانان من نفرينت مي كنم الهي
كه مرگ مرا به چشم خويش ببيني
تا شايد قطره اي اشك به چشمت آيد
و يا تنها ماني و غم و غصه بچيني

نگاه مي كنم

نمي بينم

چشم مرا

نگاه تو پـر كرده

گوش مي كنم

نمي شنوم

گوش مرا

صداي تو

پـر كرده

اي چشم من

بدون تو

نابينا

اي گوش من

بدون تو ناشنوا

با من بمان

هميشه بمان با من

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 9:45  توسط مبینا  |