تبليغاتX

هر چه گویی آخری دارد به غیر از حرف عشق ....... کین همه گفتند و آخر نیست این افسانه را

تبسم خاموش



حرکت قدم هایت تنم را به لرزه درمی آورد و

صدای تنین اندازت مرا محو می کند

دستان نوازشگرت از عشق سیرابم می کند

و نگاه پر سخاوتت کوچکم می کند و

ندیدنت٬ دیدنت را آرزو می کند٬ چشم هایم در حسرت دیدارت مانده

همین....

خیلی وقته که دلم اسیر توست٬ تویی که تموم دنیای منی

اما انگار دیگه تو دل تو واسه من جایی نمونده

از خدا می خوام که هیچ وقت تورو از من نگیره

اما انگار دیگه من پیش خدام جا ندارم

خیلی وقته که دلم به یاد تو شاد بوده٬ تویی که تموم دنیای منی

اما انگار دیگه با حضور من شادی برات رنگ نداره

از خدا می خوام که این شادی رو از من نگیره

اما انگار دیگه من پیش خدام جا ندارم

خیلی وقته که تنهایی من با حضور تو پر شده٬ تویی که تموم دنیای منی

اما انگار دیگه با حضور من این روزا واسه تو سخت می گذره

از خدا می خوام که هیچ وقت تنهام نذاره

اما انگار دیگه من پیش خدام جا ندارم....

نمی گویم فراموشم نکن هرگز...

ولی گاهی به یادآور

رفیقی را که می دانی

نخواهی رفت از یادش...

 

از دریا پرسیدم:که این امواج دیوانه ی تو از کرانه ها چه میخواهند؟

چرا اینان پریشان و در به در سر بر کرانه های از همه جا بی خبر می زنند؟

دریا در مفابل سوالم گریست! امواج هم گریستند...

آن وقت دریا گفت: که طعمه ی مرگ تنها آدمها نیستند امواج هم مانند آدمها می میرند و

 این امواج زنده هستند که لاشه ی امواج مرده را شیون کنان به گورستان سواحل

 خاموش می سپارند!

اگر از یاد تو یادی نکنم ...

من اگر اشک به دادم نرسد می شکنم؛

اگر از یاد تو یادی نکنم می شکنم؛

بر لب کلبه ی محصور وجود،

من اگر در این خلوت خاموش سکوت،

اگر از یاد تو یادی نکنم، می شکنم

اگر از هجر تو آهی نکشم،

تک و تنها، به خدا می شکنم، می شکنم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 13:59  توسط مبینا  |