تبليغاتX

هر چه گویی آخری دارد به غیر از حرف عشق ....... کین همه گفتند و آخر نیست این افسانه را

تبسم خاموش



با من اگر پيمان نگهداري به ياري

من تا نفس دارم به پيمان تو باشم

عشق تو شد فرمانرواي هستي من

تا هر چه فرمايي به فرمان تو باشم

گر در تو حيران مانده ام بر من ببخشاي

من دوست دارم كه حيران تو باشم

حيران چشمان تو بودن رستگاري است

بگذار تا حيران چشمان تو باشم

وقتي به جاي شادي زانوي غم گرفتم

وقتي براي قلبت همسايه اي دگر هست

وقتي براي اشكت هم غصه اي دگر هست

وقتي براي ديدار وقتي براي من نيست

وقتي براي احساس قلبي به نام دل نيست

چرا به من نگفتي جشني براي من نيست ؟

چرا به من نگفتي قلبت از آن من نيست ؟

گفتی كه به احترام دل، باران باش

باران شدم و به روی گل باريدم

گفتی كه ببوس روی نيلوفر را

از عشق تو گونه های او بوسيدم

گفتی كه ستاره شو،دلی روشن كن

من هم چو گل ستاره ها تابيدم

گفتی كه برای باغ دل،پيچك باش

بر ياسمن نگاه تو پيچيدم

گفتی كه برای لحظه ای دريا شو

دريا شدم و ترا به ساحل ديدم

گفتی كه بيا و لحظه ای مجنون باش

مجنون شدم و ز دوريت ناليدم

گفتی كه شكوفه كن به فصل پاييز

گل دادم و با تَرَنّمت روييدم

گفتی كه بيا و از وفايت بگذر

از لهجۀ بی وفاييت رنجيدم

گفتم كه بهانه ات برايم كافيست

معنای لطيف عشق را فهميدم

افسوس عشق

باز هم دنباله دارد

با تو بودن بی تو بودن

باز هم دنباله دارد

شعر بودن را سرودن

تا به کی باید بمانم

شعر حسرت را بخوانم

تا به کی از تو بخوانم

بی تو و تنها بمانم

تا به کی عشق تو را با جان و دل از خود بدانم

ای همه بود و نبودم

ای همه تار و پودم

قایق شکستنی

حس خوب با تو بودن

دیگه با من آشنا نیست

شعر خوبه از تو گفتن

دیگه سوغاتی من نیست

من همونم که یه روزی

واسه چشمات خونه ساختم

واسه بوسیدن دستات

همه زندگیمو باختم

تو رودخونه ی قلبت

قایق من رفتنی بود

من از اول می دونستم

قایقت شکستنی بود

عاشقانه

آهای تو! تو که چشمای قشنگت خونه ی صدتا ستارست! تو که لبخند طلاییت واسه من عمری دوبارست!بیا و مثله گذشته جز من به همه شک کن! من بدون تو می میرم بیا و بهم کمک کن!

روی از من پرسیدند: برای چه زنده ای؟گفتم برای هیچ.روزی از تو پرسیدند : برای چه زنده ای ؟گفتی برای کسی که برای هیچ زندست.بدون تو...... من آواره ای هستم بی سرانجام.......کاش کسی راز سفرهایم رامی فهمید.......

من پری کوچک غمگینی را می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد و دلش را در یک نیلبک چوبی می نوازد و آرام آرام ...... پری کوچک غمگینی که هر شب از یک بوسه می میرد و هر صبح با یک بوسه به دنیامی آید....

وقتی که می رفتی پاییز بود....... بهار که نیامدی پاییز ماند....... تابستان که نیایی پاییز می ماند.....تو را به دل پاییزیت قسم...... فصل ها را به هم نریز!

ویرانه ردپای طوفان است...... جنگل ردپای طوفان..... من ردپای تو ام....... همیشه پشت در خانه ات تمام می شوم.....

به تو می اندیشم..... مثل پروانه به شمع...... و تو هر لحظه که از من دوری..... من به چنگال شتابنده ترین باد بیابان پیما سرگردانم..... و تو خود می دانی..... جای فاصله یک فاجعه است..... لحظه ها را دریاب......

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 18:16  توسط مبینا  |