تبليغاتX

هر چه گویی آخری دارد به غیر از حرف عشق ....... کین همه گفتند و آخر نیست این افسانه را

تبسم خاموش



آرزوهایم را با تو دوست دارم

ای نفس رخساره طبیعت .

ای آبی بیکران دریا ،

ای زیباترین معبود ،

ای نسیم دل نواز بهاری ،

ای که حضورت دل انگیزترین حرف عاشقانه ،  

ای که سیمایت پرشور ترین عشق کودکانه ،

من ، زمین ، نور ، هوا را ، با تو دوست دارم .

دلم از آشفتگی ها پر زد ،

مرحم دل تو بودی .

نگاهم بر پاکی معصومانه نگاهت گم گشت،

دلم از مهربانی ها پر شد ،

وجودم مملو از عشقت شد ،

آخرین مرز عبور نگاهم تو بودی .

اولین راز دلم ، گرمی دست تو بود ،

بی تو بودن ، با تو بودن ، همه از عشق تو بود ،

عمق معنای نگاهم ، پره تصویر تو بود ،

ای گل سرخ وجودم ،

تپش هر نفس من ، همه با یاد تو بود .

اگر تو نبودی کدام واژه مرا تا عروج ما می برد؟

اگر تو نبودی سلام راکه به لبخند پاسخش میداد؟

نگاه منتظرم راه برنگاه که می بست؟

ز پشت پنجره چشمان من که را می جست؟

اگر تو نبودی کدام واژه به لبهای من گره می خورد؟

سرای خاطره ام راز دارکه می بود؟

اگر تو نبودی دلم هوای که می کرد؟

سفر به یاد که اغاز می توانستم؟

اگر تو نبودی فضای خاطره ام عطر یاد که را داشت؟

کدام واژه به جای تو ورد لب می شد؟

اگر تو نبودی دل غمدیده را چه کس می برد؟

کدام خنده مرا جان تازه ای می داد؟

کدام شرم نجیبانه اتشم می زد؟

کدام بغض غریبانه گریه سر می داد؟

اگر نبودی به شوق که اغاز می توانستم؟

به کوی که پرواز می توانستم؟

تو را به جان سپیده تو را به سوسن و شبنم

تو را به ساقه گندم تو را به سوره مریم

تو را به پاکی کوثر تو را به عمر شبنم بی تاب

تو را به رویش نیلوفرانه در مهتاب

تو را به هق هق ارام بی صدا سوگند بمان

بمان که گر تو بمانی بهار خواهد ماند

بمان که گر تو بمانی دوباره خواهم ماند دوباره خواهم خواند

برای باور فردا شبانه خواهم راند

بمان که گرتو بمانی

                                     امید خواهد ماند

بعد از تو دلم هميشه گريان باشد

چون موج اسير خشم طوفان باشد

بعد از تو شود نگاه من خشک به در

تنها و غمين و بی نگهبان باشد

بعد از تو دگر نمی پذيرم دل را

دل را هوس هميشه نالان باشد

آن موی سيه، چشم خمار آلودت

من باشم و اين قلب پريشان باشد

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 11:26  توسط مبینا  | 



کاش بودی تا دلم تنها نبود

تا اسیر غصه شبها نبود

 

کاش بودی تا برای قلب من

زندگی این گونه بی معنا نبود

 

کاش بودی تا لبان سرد من

قصه گوی غصه غمها نبود

 

کاش بودی تا کوچک دست عاشقم

غافل از لمس گل مینا نبود

 

کاش بودی تا زمستان دلم

این چنین پر ز سوز و سرما نبود

 

کاش بودی تا فقط باور کنی

بعد تو این زندگی فردا نبود

دلم براي خودم مي سوزه.... براي دوست داشتنهام..... براي خواستنهام........ براي تك تك اين دونه هاي اشك.....كه توي تنهايي مي بارن و من........ به كي مي تونم بگم چي تو دلم ميگذره........اخخخ خـــــــــــــــــــــــــــــدا!!!....... من ادمم.......منه لعنتي....... منه حقير و بي ارزش...... بنده ي توام....... تويي كه نمي دونم به چه جرمي .......محكوم اين دنيام كردي...... محكوم اين زندگي ....... محكوم اين لحظه هاي زشت و.......... پر از بي ارزشي!................ چه كنم كه دلم.....به جبر اين دنيايي كه تو ساختي.... از سنگ نيست؟! ....... چه كنم كه اونقدر پر از حماقتم....... كه نديدن ها هم..... برام دليله دلتنگيه؟!......... دليل حسرت داشتن....... حسرت ديدن...... خواستن................... و هميشه نبودن........ نبودن...........نبودن....... من رويا نمي خوام!........خاطره نمي خوام!........من اين گذشته ي لعنتي رو كه..... هميشه برام پر از اشك و دلتنگيه نمي خوام!!!.......خدايا!...........منم يكي مثل همه...... مثل خيليها....... تا كي بايد اين باشه زندگيم؟!........ يا از سنگم كن......... يا......... نجاتم بده از اينهمه دلتنگي و..........بغض.................. تو گوشم پره از فرياد بي اعتنايي ....... مگه ازت نخواستم؟!........مگه بهت نگفتم خداجونم........ اگه قراره بازهم رفتن .....اينجور تلخ لحظه هام رو باروني كنه...... پس نذار كه باشه..... كه بياد .........كه بشه زندگيم........... بشه دليل شادي و غمم...... بشه بهونه ي...... درك ثانيه ها.......... پس.......... چرا؟!............ چرا صدامو نمي شنوي؟! ........مگه چقدر بدم كه........تو هم فراموشم كردي؟!.........

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 8:52  توسط مبینا  |