تاریکی را از همه ی لحظه های زندگی ام پاک می کنم . وقتی تو هستی قلب من
چه ظرفیتی دارد برای دوست داشتن تو ...
من از تو لبریزم و اگر نباشی مثل بعدازظهرهای پاییز می شوم . من از تو اعتبار
می گیرم مثل ابرها از اقیانوس، مثل بغض ها واشک هاازدلتنگی ،مثل شکوفه ها
از بهار ...
دوست دارم در سرزمین قلبم خانه ای بسازم . خانه ای که پنجرهایش هیچ گاه از
دیدن تو سیر نمی شوند.
عزیزم !
وقتی تو هستی می توانم همه ی دنیا را سطر به سطر بخوانم ومسیر زندگی رااز
پرنده ها بپرسم . وقتی تو هستی کلمه ها تمام می شوند وحرفها ته می کشند .
بهترین همدم وتکیه گاه زندگی ام ، تو معنا ی مجسم همه ی کلمه های کتاب آفرینشی
کاش در این سکوت ، با من دنیایی از مهر بیایی.
بی تو مثه سکوت می مانم ویه بغض خفته در گلو ...

در کنار پنجره ای ایستاده ام در این دور دستها
صدای پا میآید از کوچه پس کوچه های غربت
که قدمهایش حکایت از طلوع غم میکند
دلهره ای در وجودم پدیدار میشود
پنجره را میبندم و دوان دوان به کناره ای مینشینم
صدا نزدیکتر میشود قدمها تند تر
شب است و ماه تنها
جغد شب سکوتش را میشکند
دلکده ی وجودم. وجودم را میلرزاند
چشمانم به پنجره خیره است
اما دلم :
به صدای ساز قدم غریبه نزدیک شده است
کیست مهمان من ؟
غم است مهمان دلکده ی شبهای من...!
وقتی نیستی خونمون با من غریبی میکنه...!
دل اگه میگه صبورم خود فریبی میکنه...!
وقتی نیستی گل هستی خشک و بی رنگ میشه...!
نمیدونی...؟
که چقدر دلم برات تنگ میشه....انیبم!!!
گریه
گریه... چه واژه سبک و دلتنگی
گریه...چه واژه آرام كننده اي
گریه...چه واژه شاد و دردمندی
دلم بدجور هوای گریه کرده...
گریه به خاطر تمام نا گفته هام...
گریه برای تمام تنهایی هام...
گریه برای تمام دردهام...
گریه برای تمام نانوشته هام...
آمــــدم بــســویــت مــیــروی از کـــنـــارم
بــمــان ای نــازنــیــنــم نــرو از کــنـــارم
نشستم بر لب جوی ندیدم تو را در کنـارم
کجا رفتی هــمــنـشـیـنـم کجا رفتی هم زبانم
غــــــم دوری تو چنان مرا افـــــــســرده کرد
که دلم از افــــــســـــردگی پـــژمـــرده گشت

سالها بود با تو بودم با تو خواندم ولی الان هیچ و پوچم
چکار کردی با دل من ،مرا از یاد بردی ای هم زبانم
با تو بودم بی تو تنها با تو هر جا میخوانم بی تو این ترانه
هم زبانم هم نشینم میخوانم از ته دل تا بگویم این ترانه
کجا رفتی چرا تنها گذاشتی همه جا رفتم همه جا گشتم
اما تو مرا افسرده کردی پژمرده کردی بدان همه جا گشتم
بیا باش در کنارم تا بخوانیم از گذشته
بیا تا با هم باشیم تا بگوییم از گذشته
بیا که با هم حرفها داریم تنهایم مگذار با تو حرفها دارم
چرا اینگونه مرا تنها گذاشتی بدون تو من جسمی بی روحم
چکار کردم من ِعاشق بر تو چرا تنها گذاشتی
تو تنها ترین تنهایی تنهاییم بودی چرا تنها گذاشتی

تو تنها گذاشتی مرا ولی افسوس که من باز هم تو را میخواهم
تو تنها هم زبانم هم نشینم بودی تنها کسی بودی که در این دنیا داشتم
چرا تنها گذاشتی از تو میخواهم برگردی بر لب این جوی تا با تو باشم
برگرد ای هم زبانم هم نشینم باز من ترا میخواهم
همه می گویند آن کسی که رفت بی وفاست
ولی من میگویم بی وفایی از او نیست از زمونه است
همین را دانم که دوستت دارم جز محبت هیچ چیز بر تو نکردم
همه خوبی ُ مهر محبتی که در دل داشتم همه را جان فدای تو کردم
فقط این را دانم که حرفهایم همه را رکُ راست بر تو باز گو کردم
هــیــچ دروغــی بــرتــو نــگــفــتــم که از مــن رنــجــیــده بــاشــی
همه کار کردم همه جا رفتم ترا یابم افسوس که چرا مرا نمیخواهی نمیدانم
فقط برگرد بگو چکار کردم همین را دانم که گناه من این بود
ترا دوست داشتم جز این فکر نکنم بر تو ظلمی کرده باشم




